داستان

دانلود داستان ایلگار

2

دانلود داستان ایلگار

کاملا اختصای از ام رمان

303x400 - دانلود داستان ایلگار

 

نام داستان:ایلگار

نویسنده:کاربرانجمن ام رمان آوین آرین مهر

طراح:نیوشا

ژانر:تخیلی،عاشقانه،طنز

تعدادصفحات:۳۳

خلاصه:

موهای بوری داشت که بعد ها تبدیل به مویی قرمز رنگ شد.نگاهی اشت سبز رنگ.صورتی کک و مکی که ظاهرش رو از چیزی که بود عجیب تر می کرد.این دختر عجیب بود.خاص بود.هفت ساله که بود،مادر و پدر این دختر فهمیدند که بچه شون خاصه؛اما خودشون رو به نفهمی زدند و برای اینکه یه وقتی آزار دخترشون به کسی نرسه،اون رو به یک ویلایی تو جنگل بردن…خلاصه برای مدیران: دختر قصه ما ماورایی هستش و پدر مادرش برای اینکه اون رو از مردم دور کنن، به جنگل می فرستنش و اتفاقاتی اونجا رخ می ده که این دختر با اشخاص جدیدی رو به رو می شه!

 

دانلود داستان سارینا

3

دانلود داستان سارینا

303x400 - دانلود داستان سارینا

1 - دانلود داستان سارینا نام داستان :سارینا

2 - دانلود داستان سارینا نویسنده : کاربر انجمن ام رمان آوین آرین مهر

3 - دانلود داستان سارینا تعداد صفحات  : ۳۳

5 - دانلود داستان سارینا ژانر : عاشقانه,درام

خلاصه:

زندگی ام ساده است… دوست داشتنی و پر از لحظه های خوش… می خواهم زندگی کنم… ولی می ترسم… می ترسم از روزی که نباشد… از روزی که تنها شوم! ولی می خواهم قوی باشم… می خواهم در تمام لحظات محافظ زندگی ام باشم… من زندگی ام را در دست می گیرم… اما باز می ترسم!ولی او هست… اگر من نتوانم او هم کمکم می کند! می دانم که کمکم می کند!خلاصه برای مدیران: سارنیا و فرهاد مدتی هست که ازدواج کردند ولی در ادامه زندگی به مشکلاتی بر می خورند که باعث می شه زندگیشان پر تلاطم و صحنه های دلخراش باشد.

 

داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد

0

داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد

303x400 - داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد

1 - داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد نام داستان : وقتی عقرب نیشم زد

2 - داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد نویسنده :نرگس شرهانی

3 - داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد تعداد صفحات  : ۱۵

nf2u75 e1561897795595 - داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

5 - داستان برترین وقتی عقرب نیشم زد ژانر : داستان کوتاه

خلاصه داستان:

زیر اجاق را کم کردم و با نالهی عزیزه ، کرکابم و پایم کردم و به حیاط دویدم. عزیزه خواهرم دراز کشیده بود و مامانم که شله را روی سرش با یه سنجاق طلا بسته و ماکسی سورمهای تناش کرده بود، به نخل تکیه داده و با دست خالکوبی شدهاش قلیان دود میکرد. از دیروز که عزیزه را از بیمارستان آورده بودیم، فقط ناله میکرد. از اینطرف هم صدای بچهها توی کوچه به مغزم کوپ کوپ میکرد. از سبد گوشهی آشپزخانه شیر گاو جوشیده را در کاسه ریختم و با یک تکه نان پیش عزیزه برگشتم. سرش را بلند کردم و کمکم شیر به او خوراندم و یک تکه نان کوچک دهانش گذاشتم. جانی گرفت و گفت: چرا ای طوری شدوم و اینقد درد داروم؟ مامان گفت: