رمان شکسته هایم بعد تو سنیه منصوری

6

رمان شکسته هایم بعد تو سنیه منصوری

تقدیم شده به حضرت زینب(س)

شکسته هایم بعد تو - رمان شکسته هایم بعد تو سنیه منصوری

امروز در سایت ام رمان بخوانید

نام:رمان شکسته هایم بعد تو

نویسنده:سنیه منصوری

ژانر:رمان مذهبی,عاشقانه

تعداد صفحات رمان: ۱۵۴

دانلود رمان رایگان

پیشنهاد خواندن رمان های مذهبی سایت ام رمان:

دانلود رمان رویای بودنت

دانلودبرترین رمان راهیان عشق

دانلودبرترین رمان هدیه ی اجباری

خلاصه رمان:

تو را دوست می دارم!
نه به خاطر چشمان زیبایت! نه به خاطر صدای روح نوازت!
تو را دوست می دارم به خاطر نجابت صدایت!
به خاطر صدای بی صدای خنده هایت!
به خاطر شرم نگاهت! تو را دوست می دارم، به خاطر حرمت هایی که با تو شکسته نمی شود!
دخیل بسته ام به ضریحت…
ضریح سیاه تو حاجت روا می کند دل خسته و غبار گرفته ام را بانو!…

 

قسمتی از متن رمان شکسته هایم بعد تو سنیه منصوری:

حاج خانوم بلند شد. مهماننوازی در خون مرَدم این کشور است!
آیه مداخله کرد:
_ما زحمت نمیدیم، تعدادمون یهکمی زیاده!
سایه تایید کرد:
_راست میگه، زحمت نمیدیم! آقا ارمیا گفت میخواست شما رو ببینه،
این شد که اومدیم تا بعدش بریم دنبال کارای دیگه!
حاج یوسف به دنبال مهمانان رفت و ارمیا همراه زینبش به دنبالش رفت
تا مانع شود.
حاج خانوم دست آیه را گرفت:
_خوشحالم که اومدی، خوشحالم که این پسر بالاخره تونست دلتو نرم
کنه؛ خیلی میومد اینجا، تو رو از امام رضا )ع( میخواست. همیشه دلش
گرفته بود، امروز دلش شاد بود. امروز چشماش میخندید؛ پیشمون
بمونید، من و حاجی هیچوقت بچهدار نشدیم، تنهاییم، بذارید یکبار هم

خونهی ما رنگ و بوی زندگی بگیره، بذارید ما هم صدای خندهی بچه
توی خونهمون بپیچه؛ دوتا اتاق هست، یکی برای خانوما یکی برای
آقایون، اگه تعدادتون خیلی هم زیاد باشه، زنا تو اتاقا، مردا تو پذیرایی!
خونهی ما رو قابل بدونید!
آیه لبخند زد به روی زن مقابلش:
_نمیخوایم مزاحمتون بشیم!
حاج خانم: شما مراحمید، بمونید!
سایه مداخله کرد:
_به شرطی که ما رو مثل دخترتون بدونید، نمیخوایم سربار باشیم!
آیه توبیخگرانه صدایش کرد:
_سایه!
سایه: حاج خانوم نمیذاره ما بریم، بهتره تعارف نکنیم!
آیه: اونوقت تو از کجا فهمیدی؟
سایه پشت چشم نازک کرد:
_ایش… جاریبازی در نیار!
آیه: مثل اینکه باید به دکتر صدر بگم، زیادی دکتر شدی و پیشبینی
میکنی؟!
سایه: نه بابا… پیشبینی کجا بود؟
آیه از سایه رو برگرداند و به حاج خانم گفت: _ببخشیدش، خیلی رُکه و
تعارف هم سرش نمیشه، آخه با تنها کسایی که معاشرت داره ما هستیم
که با هم بیتعارفیم، اینه که عادت کرده!
حاج خانم: پس خوبه، بیتعارف آشپزخونه مال سایه جان!
سایه آه از نهادش بلند شد:
_زحمت نمیدیما، بریم هتلی جایی… نه آیه؟
آیه و حاج خانوم به قیافهی سایه میخندیدند

در صورت نارضایتی صاحب اثر و یا کمیته تعیین مصادیق محتوای مجرمانه لینک دانلود حذف می گردد.

اگر این رمان مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران نیست لطفا سریعا به ما اطلاع دهید

در صورتی که این رمان رو خوندید خوشحال میشیم نظر خودتان را در پایین همین مطلب بگذارید

دانلود نسخه پی دی اف

PDF DOWNLOAD

لینک کوتاه

اشتراک گذاری

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید


Warning: Invalid argument supplied for foreach() in /home/mromanir/public_html/wp-includes/class-wp-list-util.php on line 151

دیدگاه ها