رمان روزهای بارانی هما پور اصفهانی

7

ام رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران

دانلود رمان جذاب روزهای بارانی

بارانی هما پور اصفهانی 233x350 - رمان روزهای بارانی هما پور اصفهانی

نام رمان :روزهای بارانی

نویسنده :هما پور اصفهانی

تعداد صفحات:۴۴۱

ژانر :عاشقانه دارای تم اجتماعی

درخواست حذف رمان

خلاصه رمان :

روزای بارونی روزایی که برای هر کسی که ذره ای احساس داشته باشه همراه با لذته گاهی می تونه برای همون افراد سرشار از درد باشه درد نبودن کسی که یه روزی بوده یا درد تنهایی و نبودن هیچکس روزایی که هر کسی توی هر ادبیاتی ازش به عنوان غم استفاده می کنه…

بخشی از رمان:

دلیلی برای رفتاراش می آره و حلش می کنن … خودش از نیما داغون تر بود … دلش برای ترساش تنگ شده بود …
خیلی تنگ …
لباس های مد روزش رو پوشید، جلوی آینه ایستاد و به گودی کمرش که توی مانتوی سورمه ایش بهتر خودشو
نشون می داد خیره شد، پوفی کرد و گفت:
– زیادی گوده این گودی کمر من!
اما خودش هم می دونست که قشنگه، فقط توی مانتوهای تنگ زیادی خودشو نشون می داد … بیخیال شال سفید
سورمه ایشو روی سرش انداخت، کیف سفیدش رو هم برداشت و بعد از چک کردن خاموش بودن گاز و خاموش
کردن چراغ های روشن از در بیرون زد … چون خونه شون پشت به افتاب بود توی روز هم مجبور بودن چراغ
روشن کنن … از پله ها که رفت پایین، دست توی کیفش کرد و سوئیچ ماشینش رو در آورد … یه راست رفت توی
پارکینگ و با دزدگیر در کمری سفیدش رو باز کرد و سوار شد … کیفش رو روی صندلی کناری گذاشت، گوشیشو
از توش در اورد و اس ام اس داد:
– حاج آقا … من دارم می رم استخر … دو ساعت دیگه بر می گردم خونه …
اس ام اس رو سند کرد و راه افتاد. ماشین رو از رمپ بالا برد و با ریموت در پارکینگ رو بست … یادش اومد
کمربندش رو نبسته، توقف کرد، کمربند رو بست و راه افتاد … همزمان صدای اس ام اس موبایلش بلند شد، از روی
صندلی کناری برش داشت و اس ام اس رو باز کرد، به نگاهشبه روبر و خیابون فرعی خلوتشون بود، یه نگاهش به
اس ام اس:
– حاج خانوم بمون یه دقیقه ، من الان می رسم خونه … ببینمت بعد برو …
هنوز اس ام اس رو کامل نخونده بود ، سرشو اورد بالا که مطمئن بشه خیابون هنوز خلوته، اما درست همون لحظه یه
نفر از توی پیاده روها و از بین شمشادهای بلند پرید جلوی ماشین، گوشی از دستش افتاد و جفت پا رفت روی ترمز
… صدای جیغ لاستیکاش بلند شد … با ترس به روبرو خیره شد … یارو سالم جلوش ایستاده بود … با دیدن مسیح
جلوی ماشین بیشتر وحشت کرد … نمی دونست چی کار کنه! یه هفته بود دیگه خبری نشده بود و طناز با این تصور
که مسیح دست از سر خودش و زندگیش برداشته بیخیال حرف زدن با احسان شده بود … اما حالا دوباره … باز
بدنش لرزید … نمی دونست پا رو بذاره روی گاز و فرار کنه یا بمونه؟! مسیح راهشو بند آورده بود، اگه می خواست
بره باید می زد بهش … تو فکر یه چاره بود که در سمت خودش باز شد و بازوش تو دست مسیح گیر افتاد، بازوشو
سریع کنار کشید، بدون اینکه نگاهی به چشمای وق زده اش بندازه، داد کشید:

– به من دست نزن !
به کمربند گیر بود و تلاش مسیح برای پیاده کردنش جواب نداد، سرشو خم کرد و با لحن مشمئز کننده مخصوص
خودش گفت:
– بیا پایین طنازم … بیا پایین کم ناز کن برای من …
طناز با ترس نگاش کرد و از در التماس در اومد … اس ام اس احسان براش زنگ خطر بود …
– تو رو خدا برو مسیح … دست از سر من بردار! من شوهرمو دوست دارم!!!
مسیح دستشو محکم تر کشید طوریکه طناز حس کرد بازوش داره کنده می شه به ناچار کمربندش رو باز کرد و
رفت پایین، مسیح کوبیدش به ماشین و گفت:
– هی خانوم! دم از دوست داشتن می زنی باید دوست داشتن من باشه! می فهمی …
ناخن بلند انگشت کوچیکشو کشید روی لبای طناز … طناز با چندش و هق هقی که از ترس دچارش شده بود
صورتش رو برگردوند … می ترسید … دل کوچولوش بیقرار بود … احسان برسه ! همسایه ها ببینن … فیلمش پخش
بشه … نگرانی هاش یکی دو تا نبود …
– طنازم … حیف این لباته با قیچی بچینمشون … می دونی که دیوونه م!
قهقهه ای زد و گفت:
– از ای لبا صدایی جز برای من خارج بشه می برم می اندازمشون جلوی سگا … عزیز دلم … یه هفته بهت وقت دادم
که اقدام کنی برای طلاق … اما انگار تو منو جدی نگرفتی … امروز اومدم که طور دیگه باهات حرف بزنم … تو …
سهم منی! من سهممو پس می گیرم … هر طور که شده! فهمیدی … به نفعته که تا فردا اقدام کنی … اگه فردا دیدمت
که مثل دخترای خوب داری می ری دادگاه می کشم کنار تا وقتی که آزاد شدی می یام دنبالت و با هم می ریم … اگه
نه … دیوونه می شم طناز … بده که من دیووونه بشم …
طناز دیوونه تر از مسیح شده بود، ترس بیچاره اش کرده بود … با دستاش مسیح رو محکم هول داد، ازش فاصله
گرفت و گفت:
– چی می خوای از جونم عوضی؟!!! مگه شهر هرته؟ از دستت شکایت می کنم … دست از سر من بردار …

رمان های پیشنهادی سایت ام رمان به شما:

دانلود رمان شبنم عشق با لینک مستقیم

رمان اربابی در ایران قدیم

رمان این عشقه یا هوس مسیحه زادخو

رمان خط و نشان مسیحه زادخو

دانلود رمان طلوع در سرزمین خدایان

اگر شما نویسنده این رمان هستید و قصد حذف لینک دانلود را دارید در بخش نظرات یا تماس با ما اعلام بفرمایید

وبسایت ام رمان خود را ملزم به قوانین جمهوری اسلامی ایران می داند ،چنانچه تخلفی در بخش های این رمان مشاهده نمودید سریعا ما را مطلع بفرمایید.

دانلود نسخه پی دی اف

PDF DOWNLOAD

لینک کوتاه

اشتراک گذاری

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاه ها