دانلود رمان همه هستی من

11

ام رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران

دانلود رمان جذاب همه هستی من

هستی من 233x350 - دانلود رمان همه هستی من

نام رمان : همه هستی من

نویسنده :sun daughter

تعداد صفحات:۳۸۲

ژانر :عاشقانه

درخواست حذف رمان

خلاصه رمان :

مانی بیحوصله گفت:بازکی قراره بیاد؟ فروغ که دورخودش می چرخیدگفت:بپرس کیا…
مانی:و ای…خدا…بازم مهمون دار یم فروغ لبخندی به چهره ی عبوس مانی
زدوگفت:نترس مهدخت ومهردادمیا ن حاالهم برویه دوش بگیراالنامیرسنا مانی
غرولندکنان پاهایش رامحکم به پله هامی کوب یدوباالمی رفت:مگه اینانرفتن سرخونه
زندگیشو ن چراهرروزهرروزخراب میشن روسرما… فروغ لبخن دی به اداهای پسرش
زد.نفس عمیقی کشیدوبه اطرافش نگاه کردخانه شیک ومجللی داشت همسرخوبی که
هنوزم که هنوزه عاشقانه دوستش داشت وسه فرزندسالم وصالح که هرکدام به نحوی
باعث افتخاروسرافرازی خودش وشوهرش بودند.مهردادپسربزرگش جراح قلب وعرق
ودخترش مهدخت هم علوم اقتصادخواند بودوآخرین فرزندش مانی که یک بچه

بخشی از رمان:

هنرمندتمام عیاروالبته یک بمب انرژی که اگرحضورنداشت خانه در چنان سکوتی
فرومی رفت که هیچ کس جزخودش قادربه شکستنش نبود.فروغ همه چیزراباهم
داشت زندگی خوب…بچه های خوب..همسرخوب…ثروت…زیبایی…نفس عمیقی
کشیدوزیرلب خداراشکر کردومشغول رسیدگی به کارهایش شد. احمدهمانطورکه میوه
هاراداخل یخچال جابه جامیکردگفت:پس چرامانی نیومد؟ فروغ لبخن دی
زدوگفت:خیلی وقته اومده احمد:ا…سروصداش نیس ت…خوابه؟ فروغ:حمومه…نگران
نباش طبقه باالروگذاشته روسرش احمدلبخن دی زدوآرام نزدیک فروغ شدوگونه اش
رابوسید مانی که روی پله ا یستاده بودوشاهدا ین صحنه بالبخندی مرمزانه وصدایی
بلندگفت:فروغ جون مورمورنش دی فروغ بالفاصله ازاحمدفاصله گرفت وگفت:هزارمرتبه
بهت گفتم مثل جن… مانی میا ن کالمش آمدوگفت:بوداده نیام پشت سرت…ولی االن
که روبروتونم فروغ به سرتاپای مانی نگاه انداخت یک تی شرت رنگ ورورفته ی
خاکستری به همراه یک شلوارک جین آبی که درزهایش کامالپوسیده شده بودوپاچه
هایش ریش ریش بودرابه تن داشت. فروغ:ا ین چیه پوشی دی بروعوضش کن…نگاش
کن…این که پاره پوره است مانی:مگه کی قراره بیاد…بعدشم مدروزه…شمابحث
وعوض نکن… وهمانطورکه باحوله کوچکی موهایش راخشک می کردازپله هاپایین
آمدوگفت:مادام موسیو… خوب ازفرصت هااستفاده می کنین ها…تایه دقه چشم
مارودوردیدین…واردعمل شدین…حاال اگه مزاحمم برم باال…هان؟آخ آخ…نصفه کاره
موندنه؟توروخداببخشیدا…من رفتم به کارتون – ۵ برسید…فقط بی زحمت
یه بچه توبغل من نندازین نگین بزرگش کنم احمدبه زورخنده اش

رامهارکردوگفت:خجالت بکش پسر ما نی به سمت پدرش رفت وگفت:سالم
باباجون…سپس دستی به صورت پدرش کشیدوگفت: ماشاهلل ۰۱ تیغم کردینا…من
میگم فروغ جون هی اصرارمیکن ه…بروحموم…بروحموم…نگو ازقبل برنامه ریزی
کردین…باباجون یه دوجلسه هم واسه ماخصوصی بذار. احمدگوشش
راپیچاندوگفت:بس می کنی یانه؟ مانی:چشم…چشم…غلط کردم…ناقص بشم
هیشکی منونمیخوادها…ولش کنین…کندینش صدای زنگ دربه گوش رسید مانی:برم
دروبازکنم احمد:پدرسوخته…شتردیدی؟ ما نی:ندیدم…من هیچی ندیدم وازدرسالن
خارج شدامایک ثانیه بعدسرش راداخل کردو گفت:باباجون شمابه جای پول حروم
کردن توانواع واقسام سلمونیاواسه ۰۱ تیغ کردن صورتتون وخوش تیپ کردن جلو
خانمتون بی زحمت آیفو ن ودرست کنیدکه مامجبورنش یم این همه مسافت بریم
وبیاییم… وبه سرعت دررابست…ودم پایی که پدرش به سویش پرت کردبه دربسته
برخوردکرد. احمد:حاالتاشیش ماه دستش آتودادیم. فروغ لبخندی زدوسکوت کرد
چندلحظه بعددرسالن به طرزوحشتناکی بازشدومانی به حالت دوازپله هاباالرفت…در
اتاقش رامحکم بست وبه آن تکیه دادسینه اش می سوخت ونفس نفس میزد.آب
دهانش راقورت دادوزیرلب گفت:فروغ جون باهمه آره…باماهم آره…وبه سمت کمدش
رفت. – ۶ احمدبهت زده گفت:این چش شد؟چرارم کرد؟ فروغ که ازحالت
مانی باصدای بلندمی خندیدگفت:بهش نگفته بودم پریساهم قراره بیاد بااون
سروریخت رفته جلوی پریساخجالت کشیده آی صابخونه مهمون نمیخو ای؟دعوت
میکنی تحویل نمیگی ری این صد ای فریده خواهرفروغ بودکه واردسالن شد.

رمان های پیشنهادی سایت ام رمان به شما:

 

اگر شما نویسنده این رمان هستید و قصد حذف لینک دانلود را دارید در بخش نظرات یا تماس با ما اعلام بفرمایید

وبسایت ام رمان خود را ملزم به قوانین جمهوری اسلامی ایران می داند ،چنانچه تخلفی در بخش های این رمان مشاهده نمودید سریعا ما را مطلع بفرمایید.

دانلود نسخه پی دی اف

PDF DOWNLOAD

لینک کوتاه

اشتراک گذاری

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاه ها

  1. Karmi
    22 می 2020

    رمان خیلی بی نقص و قشنگیه. آخرش خیلی خیلی غم انگیزه اشک منو در اورد. از نویسنده این رمان ممنونم بابت اینکه چند مشکل اجتماعی رو خیلی خوب درونش آورده بودن. خسته نباشید ♥️