این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

رمان درحال تایپ در انتظار خوشبختی

17 جولای 2019
196
یک نظر

رمان درحال تایپ در انتظار خوشبختی

خوشبختی 303x400 - رمان درحال تایپ در انتظار خوشبختی

نام رمان:درانتظار خوشبختی

نام نویسنده : کاربر انجمن ام رمان شکیبا صادقی

ساعت پارت گذاری : نامشخص

ژانر : عاشقانه

خلاصه ی رمان :

داستان در مورد دختر و پسری هست که توی شهربازی با هم آشنا می شوند . یه دختر خوشگل و شیطون و یه پسر مغرور و جذاب . از قضا بابای این دختر و پسر با هم دوست بودند و این دو خانواده روابطشون با هم خیلی خوب میشه . باید ببینیم این روابط کار دستشون میده یا نه !!! قراره اتفاقات خیلی زیادی بیوفته که …

 

برای خواندن رمان در انجمن ام رمان کلیک کنید

 

 

مقدمه : پایان شب من باش چون جای درنگی نیست… جز عشق برای ما پایان قشنگی نیست…

فصل اول***درانتظار خوشبختی

با صدای زنگ گوشیم چشمام را باز می کنم .آخه سر ظهر کی به من زنگ می زنه بگیرم خفه اش کنم . با چشمای بسته دستم را دراز می کنم تا گوشی را از روی عسلی بردارم . به سختی گوشی را پیدا می کنم .
– بله
– سلام مهرسا .چطوری ؟؟؟
– ترسا عزیزم زنگ زدی سر ظهر حال منو بپرسی ؟؟
– حواسم نبود ظهره .حتما خواب هم بودی ؟؟
– از صدام تشخیص نمی دی ؟؟
– من میگم چرا صدات اینقدر خوابالو شده نگو خواب بودی خب عزیزم برو بخواب بعد بهت زنگ میزنم .
– حالا که دیگه بیدارم کردی بگو ببینم چیکارم داشتی ؟؟؟
– می خواستم بگم با بچه ها هماهنگ کردم شب بریم شهر بازی
– باش ساعت هفت آماده باشید میام دنبالتون
– باشه عزیزم برو بخواب فعلا
– بای
تماس را قطع کردم .اووووووووف چقدر خوابیدم .مامانم ساعت دوازده بیدارم کرد .رفتم صبحانه خوردم ( البته دیگه ناهار حساب می شه ) و اومدم تو اتاقم نمی دونم دوباره چی شد خوابم برد . فکر کنم خدا میخواسته من را خرس کنه چون خیلی اذیتش کردم گفته بذار کارت را تلافی کنم آدمم کرده ؟پتو را کنار زدم و از روی تخت بلند شدم . دستی به لباس خوابم کشیدم و اون را صاف کردم . موهام را از روی صورتم کنار زدم و به سمت دستشویی راه افتادم .
بعد از شستن دست و صورتم حوله ام را برداشتم و رفتم حمام . اونجا هم برای خودم بازی میکردم با کف ها برای خودم ریش میذاشتم ، آهنگ میخوندم و…
بعد از اینکه بازی هام را کردم و حسابی خسته شدم حوله ام را پوشیدم و از حمام بیرون اومدم.خداراشکر توی اتاقم یه حمام داشتم وگرنه مامانم الان هنجره اش را پاره کرده بود و هی میگفت مهرسا چیکار میکنی اون تو بیا بیرون دیگه . یه تاپ مشکی خوشگل که زیر قسمت سینه اش تور بود را با شلوارک همرنگش پوشیدم ، بعد هم موهام را با سشوار خشک کردم . طبق معمول موهام را ریختم توی صورتم و یه گیره ی مشکی هم بهشون زدم .از اتاق بیرون اومدم و رفتم توی آشپزخانه پیش مامان الهام .
– مامان
مامان : چیه ؟؟
– شب میخوام با دوستام برم شهربازی .
– خب برو .
– می دونی یعنی چیزه من اگه برم دیگه … دیگه نمی تونم بیام خونه ی یلدا ( دوست مامانمه ) مامانم یه جوری برگشتم طرفم که نفسم توی سینه ام حبس شد .
مامان : میخوای نیایی ؟؟؟ از ترس یه قدم رفتم عقب .
– اره دیگه مجبورم نیام .
– مهرسا دفعه قبلی هم نیومدی بهونه جور کردی .این دفعه دیگه باید بیای زشته تو هم دعوت کرده . سعی کردم از روش خر کردنش استفاده کنم ، بهش نزدیک شدم .
– خب دعوت کنه من با دوستام قرار گذاشتم نمی تونم نروم ، حالا دفعه ی بعدی میام .
– مهرسا
– مامان نمیشه . رفتم سمتش و لپش را محکم بوسیدم . بعد از اینکه مطمئن شدم راضی شده که من نرم از آشپزخونه زدم بیرون و رفتم توی اتاقم . لب تابم را روشن کردم و روی تختم نشستم و ادامه ی فیلم ترکیم را دیدم . خیلی خوشگل بود . با هیجان زل زده بود به لب تاب . رسیده بود به یه صحنه های باحالش . دختر و پسره توی ماشین نشسته بودند ، پسره میاد دور پلیسی بزنه وقتی که داره فرمون را می چرخونه خم می شه طرف دختره میبوستش  . جدا شدن این دو تا همزمان با توقف ماشین می شه . وایی چه عشقولانه . همون موقع بابای دختره عصبانی با ماشینش از راه می رسه . از ماشین پیاده میشه و می ره طرف پسره . در ماشین را باز می کنه و از ماشین بیرونش میاره . یقه ی پسره را می گیره و می چسبونتش به ماشین که یهو لب تابم خاموش شد . یعنی دلم می خواست خودمو با این لب تاب آتیش بزنم . اه لعنتی . آخه الان وقت خاموش شدن بود . با حرص نگاهم را از لب تاب می گیرم و به ساعت می اندازم . وایی شش شد .

پیشنهادی ام رمان
دانلود رمان آشوب مغز

جلو کمد لباس هام ایستاده بودم . خب حالا چی بپوشم ؟؟؟ یه شلوار تنگ یخی پوشیدم با یه مانتوی آبی کمرنگ تا یه وجب بالای زانوم و یه شال به همون رنگ هم سرم کردم. حالا رنگ لباس هام با چشمام ست شده بود . چشام آبی روشن بود .یه رژ صورتی هم زدم . نگاهم را به آینه انداختم و در حال برانداز کردن خودم بودم .چون پوستم سفید بود دیگه کرم پودر نزدم . مژه های بلندم جذابیت چشمام را بیش تر کرده بودند ، لب هام با این رژ صورتی معرکه شده بود . نگاهی به دماغ قلمی ام انداختم . مثل اینکه همه چی اوکیه . کیفم را برداشتم و با ماشین خوشگلم از خونه بیرون زدم . خب حالا برم دنبال کی ؟؟ دلارام که اینقدر دیر آماده میشه آخر از همه می رم دنبالش . اول میرم دنبال ترسا . پنج دقیقه بود جلوی در خونشون منتظرش بودم تا بیاد اما مگه میومد منم دستم را گذاشتم روی بوق و دیگه برنداشتم تا خانم حداقل یکم زود تر بیاد . تریا بدو بدو از خونشون بیرون اومد و سوار ماشین شد . وقتی که دیگه سوار شد من هم دستم را از روی بوق برداشتم .
ترسا : چه خبرته دیوونه ؟؟ چرا اینقدر بوق می زنی ؟؟
– اولا سلام دوما چون که نمیای .
ترسا : خب حالا میومدم یکم صبر می کردی .
– من پنج دقیقه است اینجام اگه می خواستی بیای توی این پنج دقیقه اومده بودی . بعد از ترسا رفتیم دنبال عسل بعد هم دلارام را سوار کردیم و پیش به سوی شهربازی .

– بچه ها مامان من که نمی ذاشت بیام میگفت می خواهیم بریم خونه ی یلدا .
دلارام : فکر کنم مامان تو همیشه پیش یلدا باشه .نه ؟؟
– هفته اگه هفت روز باشه هشت روزش را این ها کامل پیش هم هستند ‌
عسل : خوبه که اینطوری کمتر بهت گیر میده چون کمتر خونه است .
– اره از این نظر خوبه .
بعد از اینکه ماشین را پارک کردم از ماشین پیاده شدیم . تا کنار بستنی فروشی با هم مسابقه دادیم و طبق معمول ترسا آخر شد و مجبور شد برای همه مان بستنی بخره .
دلارام اون طرف خم شده بود تا بند کفشش را ببندد و توی یه دستش هم بستنی بود که یه پسر با سگ خوشگل و نازش از کنار دلی رد شد .حالا دلارام هم مثل چی از سگ میترسه تا سگ را دید یه جیغ خفه ای کشید و سریع عقب رفت که بستنی توی دستش ریخت روی تیشرت پسری که کنارش بود
پسره : خانم چیکار کردی ؟؟
دلارام : وای ببخشید آقا اصلا حواسم نبود . سریع از توی کیفش چند تا دستمال در آورد و بستنی را از روی تیشرت پسره پاک کرد ولی هنوز هم جای بستنی روی تیشرتش بود . من و بچه ها هم رفتیم سمتشون .
– چیکار کردی دلارام ؟؟
دلارام : حواسم نبود بستنی ریخت روی تیشرت این آقا . بعد هم برگشت طرفه پسره و گفت : آقا من بازم از شما معذرت میخوام .
پسره : اشکالی نداره خانوم . اسم من برسام هست . خوشبختم از آشنایی باهاتون .
دلارام : اسم منم دلارامه . منم همین طور آقا برسام . همون موقع دوستای پسره اومدند . یکیشون خیلی جیـ*ـگر بود .
پسر خوشگله : چی شده برسام ؟؟
آقا برسام : هیچی داداش داشتم رد میشد خوردم به این خانوم . برسام برگشت طرف دلارام و گفت خوش حال شدم دیدمتون دلارام خانوم .خدانگهدار . بعد هم با دوستاش از اونجا دور شد .
دلارام : عجب پسر با شخصیتی
زدم زیر خنده و ادای پسره را درآوردم : اشکال نداره خانوم .اسم من برسام هست . خوسبختم از آشنایی باهاتون .
دلارام : درد
– وای اگه آقا برسام بفهمه چه حرف زشتی زدی دیگه باهات حرف نمیزنه خخخخخخ
ترسا : بچه ها بیخیال بیایید بریم یه چیزی سوار بشیم .
– من میگم برین ترن هوایی سوار بشیم . چطوره ؟؟

پیشنهادی ام رمان
دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

 


لینک کوتاه مطلب

http://mroman.ir/?p=2206

برچسب ها

مطالب مشابه

  • خیلی عالی بود بهترین رمانی بود که خوندم پیشنهاد میدم بخونین